تبليغاتX
اسمون من
عشق چیه؟!؟!؟!
 

عشق اونیه که تو آسمون دلت بهترین ستارتو به نام اون می کنی

عشق اونیه که به خاطره اون تموم قانونهای روزگارو زیره پا میذاری

و به جاش ناهنجاریهای شیرین زندگیرو جایگزینش میکنی.

عشق اونیه که وقتی خیلی ناراحتی یا دلت میخواد

مث ابر بهاری گریه کنی اون میشه سنگ صبورت و اغوشش میشه

پناهگاهت و شونه هاش برات تکیه گاهی برای اشکهات.

عشق اونیه که شبها با یاد اون میخوابی با یاد اون غذا میخوری

با یاد اون حتی اهنگ گوش میدی.

عشق اونیه که شبها قبل از خوب با رویای با او بودن

چشماتو روی هم میذاری.

عشق اونیه که شبها موقع خواب دوست داری

سره اون کنار سر تو باشه .

عشق اونیه که شبها دستاتو زیر بالش یا زیر بغلات پنهون میکنی

تا کمبود دستای گرمشو کمتر حس کنی. عشق اونیه که دوست داری

بوی عطر بدنش بشه تک تک نفسهات.

عشق اونیه که میخوای اون بشه ماه مهتاب شبها و خورشید روشنای زندگیت.

عشق اونیه که لدت همیشه بهونه ی اونو میگیره

هر چند میدونی که دیدار او غیر مقدوره.

عشق ا ونیه که براش بی تابی میکنی و نا خود اگاه بدنت براش میلرزه .

عشق اونیه که هر جا میری دوست داری اونم همراهت باشه .

عشق اونه که هرکجا میری دوست داری براش سوغاتی بخری

حتی اگر هم نتونی بهش بدی.

عشق اونیه که تمام حرفها و درد و دلت را دوست داری

برای اون بگی . عشق اونیه که تو دوست داری

اولین کسی که از پیروزیعات با خبر میشه اون باشه .

عشق اونیه که هر یادگاری یا دست نوشته ای

از اون از دنیا با ارزش ترمیشه برات .

عشق اونیه که موقع درد وقتی اونو میبینی ددت فراموشت میشه .

عشق اونیه که به خاطر شنیدن صداش

حاضری خیلی از ارزش هارو زیر پات بذاری .

عشق اونیه که تو موقع شادیهات

دوست داری اونم کنارت بود و سهمی از این خوشیهارو داشت .

عشق اونیه که حاضری به خاطر اون به تموم دنیا حتی به ادما دروغ بگی .

عشق اونیه که به اون اختیار تام میدی

تا وارد حریم خصوصیه زندگیت بشه.

عشق اونیه که اون تموم فکر و ذکرت میشه.

عشق اونیه که اسمون سیاه دلت با قدوم اون رنگین کمان میشه.

عشق اونیه که برای دیدنش لحظه شماری میکنی .

عشق اونیه که موقع دلتنگیهات

مث ابر پر بارون اسمون دلت رو تصاحب میکنه .

عشق اونیه که از دوری اون قلم دست میگیری

و هر چه احساسه رو روی یه تیکه کاغذ میاری

و عشق اونیه که هیچ وقت نمیتونی فراموشش کنی

حتی اگه اون ترو فراموش بکنه...

..............................................


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 22:14 توسط ستاره |
با یه شکلات شروع شد...
 

من يه شكلات گذاشتم توی دستش...

اون يه شكلات گذاشت توی دستم...

من بچه بودم... اون هم بچه بود...

سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد...

ديد كه منو ميشناسه...

خنديدم... گفت "دوستيم؟" ...

گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ...

گفتم "دوستی كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ...

خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ...

گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ...

گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ...

گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن...

يعنی زندگی بعد از مرگ...

باز هم با هم دوستيم...

تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه

 من و تو با هم دوستيم" ...

خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد

 يه تا بذار...

اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا...

اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد...

نگاهش كردم... باور نمی كرد...

ميدونستم... اون می خواست حتما" دوستی مون تا داشته باشه...

دوستی بدون تا رو نمی فهميد...

گفت "بيا برای دوستی مون يه نشونه بذاريم" ...

گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات...

هر بار كه همديگه رو می بينيم يه شكلات مال تو

، يكی مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ...

هر بار يه شكلات ميذاشتم توی دستش...

اون هم يه شكلات توی دست من...

باز همديگه رو نگاه می كرديم...

يعنی كه دوستيم... دوست دوست...

من تند شكلاتم رو باز می كردم و ميذاشتم توی دهنم و تند تند اونو می مكيدم...

می گفت "شكمو! تو دوست شكمويی هستی!" ...

و شكلاتش رو ميذاشت توی يه صندوق كوچولوی قشنگ...

می گفتم "بخورش!" ... می گفت "تموم ميشه...

ميخوام تموم نشه... برای هميشه بمونه" ...

صندوقش پر از شكلات شده بود...

هيچكدومش رو نمی خورد...

من همش رو خورده بودم...

گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها

، اون وقت چيكار می كنی؟" ...

گفت "مواظبشون هستم" ...

می گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعی كه دوست هستيم" ...

و من شكلات ميذاشتم توی دهنم و می گفتم

"نه ، نه! تا نداره... دوستی كه تا نداره" ...

يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده...

اون بزرگ شده... من بزرگ شده م...

من همه ء شكلاتها رو خورده م...

اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته...

اون اومده امشب كه خداحافظی كنه...

ميخواد بره... بره اون دور دورها...

ميگه "ميرم ، اما زود بر می گردم" ...

من ميدونم ، ميره و بر نمی گرده...

يادش رفت شكلات به من بده...

من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش...

گفتم "اين برای خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش...

گفتم "اين هم آخرين شكلات برای صندوق كوچيكت" ...

يادش رفته بود كه صندوقی داره برای شكلاتهاش...

هر دو رو خورد... خنديدم...

ميدونستم دوستی من تا نداره...

ميدونستم دوستی اون تا داره... مثل هميشه...

خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم...

اما اون هيچكدومشون رو نخورد...

حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار می كنه؟!

ميدونم که هر وقت به صندوقچه نگاه ميکنه اگرکمي احساس داشته

 باشه ناراحت ميشه

من که ميدونستم رفاقتش تا داره

...................

دل اي دله ديونه کي قدرتو ميدونه برو فکر خودت

 باش پر از گرگه

زمونه

باز منتظر نشستي اب ميشي دستي دستي تو هم بايد

 مثل اون دلش رو

 ميشکستي

............................................


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 22:9 توسط ستاره |
جزاین هیچ
 

صدای بهم خوردن بال معصوم فرشته ها می آید انگار آمدن تو نزدیکست....

من در قبال دستان گرمت، چشمان پاکت، سبزی زندگیت، بزرگی و آرامش قلبت و

 صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز....

این.... را بگیر؛ نترس، می تپید برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم...

آن هم پیشکش ...!


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385 و ساعت 21:39 توسط ستاره |
چند تا؟

گفتم دوست دارم :

 

نگاهی کرد به من و گفت : چند تا ؟؟

 

دستام رو بالا آوردم

 

وتمام انگشتهای دستمو نشونش دادم

 

 اما اون به کف دستام نگاه مي کرد که

 

خالي بود....

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 0:9 توسط ستاره |
ستاره مرد
یه ستاره هر شب وسط آسمون چشمک می زد – امشب جای اون

برای همیشه خالی شد . سحر توی خواب و بیداری بودم که صدای

 افتادن و شکستن اونو شنیدم – یک مرتبه بلند شدم . بیرون پر از نور

بود . من با چشمهای خودم جون کندن همون ستاره رو دیدم . توی

چشمهای من زُل زده بود که ... مُرد .

حالا شب شده و می خوام اونو بین ابرها دفن کنم . صبر کردم تا شب

بشه چون همیشه این موقع بود که بیدار می شد و تند تند چشمک

 می زد . ابرها رو کنار زدم . اونو آروم بین ابرها گذاشتم . چشمهای

نیمه بازش رو بستم – آخه نمی خواستم روح ستاره چشمهای

نیمه بازش رو بدون نور ببینه – بعد روی اونو پر از ابر کردم .

آئینه کوچکم رو گذاشتم روی قبرش تا وقتی ماه در میاد جای ستاره

 بازم روشن بمونه . حالا هر شب همه چشمک ستاره رو می بینن- اون

 دیگه هیچ وقت نمی میره ...


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 23:45 توسط ستاره |
باز دیر کردم...

 

 

هزاران هزار بار خواستم بگویم قسمت نشد

آری

میخواستم بگویم تو را دوست دارم اما.......

با خود گفتم میشود فراموشت کرد اما نشد از آن روز تا به حال مدت ها سپری شده ماه ها

سال ها تنها من ماندم با غمی بزرگ روی دلم می خواستم راز دلم را با تو بگویم آمدم اما تو

نبودی و فهمیدم باز هم دیر کردم.


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 23:9 توسط ستاره |
در اغوش تو..

تو رفتی رد پایت در دلم ماند

شکوه خنده هایت در دلم ماند

دلم را با سحر خوش کرده بودم

غروب ماجرایت در دلم ماند

شریک دردهایت بودم اما

در آغوش تو خفتن در دلم ماند

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 11:16 توسط ستاره |
نگو...
                          نگو بار گران بوديم و رفتيم

 

نگو نا مهربان بوديم و رفتيم

 

آخه اين ها دليل محکمي نيست

 

بگو با ديگران بوديم و رفتيم.....!!


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 10:48 توسط ستاره |
افتابگردان

غروب شد!

 

خورشید رفت!

 

آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت!

 

ناگهان ستاره ای چشمک زد.

 

آفتابگردان سرش را پایین انداخت!

 

گلها هرگز خیانت نمیکنند.

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 10:30 توسط ستاره |
قشنگترین ها

 

 

می دونی چرا وقتی گریه می کنی چشماتو می بندی؟!

وقتی می خوای بخندی....

وقتی می خوای کسی رو ببوسی...

وقتی می خوای بری تو رویا...

چون قشنگترین چیزهای این دنیا دیدنی نیست


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 22:56 توسط ستاره |
http://www.lostlord.com/php/ystat/ystat.php?id=gol_bi_goldo0n_nemishe&on=http://www.lostlord.com/php/On8.gif&off=http://www.lostlord.com/php/Off8.gif" border="0">